محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

23

عرفان الحق ( فارسى )

قلبى حق و لا باطل ( 21 ) . معنى چنين كرده‌اند كه معرفت موجب غيبت عبد است به جهت استيلاء ذكر حق بر او . لهذا مشاهده غير او نتواند كرد و برگشت بسوى غير او نتواند نمود . چگونه معنى چيزى در قلب او داخل تواند شد از آنكه او را قلبى نيست ؟ و عارف نه دل دارد كه در او چيزى درآيد و نه هوش دارد كه ادراك چيزى نمايد . و حسين حلاج گويد : چون عبد بمقام معرفت رسد و بخواهد يك‌دفعه غير حق را بخاطر آورد نتواند . ذو النون مصرى گويد : در سفرى به بيابان بىآب و گياهى رسيدم مانده و تشنه شدم ، و از دور باغ و عمارتى ديدم خود را به آن باغ رسانيدم ، بتفحص شتافتم احدى را در آنجا نيافتم ، آب خوردم طهارت كردم ، متعجب بودم ، ناگاه به بام قصر نظر نمودم كنيزكى را با كمال صباحت ديدم كه به من مىنگريست . گفتم اى كنيزك تو كيستى و اين قصر از كيست ؟ گفت اى ذو النون چون تو را از دور ديدم گفتم مگر ديوانه‌اى ، زيرا كه رفتارت بمجانين مىنمود ، و چون آمدى و طهارت كردى گفتم مگر عالمى ، چون استغفار كردى گفتم عارفى ، و حال مىبينم هيچ‌كدام نيستى ، از آنكه ديوانه طهارت را نشايد . عالم به نامحرم نظر ننمايد ، عارف بجز حق در نظرش چيزى نيايد . درويشى خدمت بايزيد گفت : عجب دارم از كسى كه خدا را بداند و طاعتش نكند . فرمود : من عجب دارم از كسى كه خدا را بداند و طاعتش كند . يعنى برجا بماند كه طاعت تواند . و عارف دنيا و آخرت را برجا گذاشت و چيزى نپنداشت . گفته‌اند زاهد در دنيا غريبست و عارف در آخرت . خليفه حاتم اصم را گفت اى زاهد